یاوه گویی ها تاکنون نتوانسته منویات بیگانه گرایان را تامین نماید، اما بایسته است به جهت نگهبانی از منافع ملی ایران، هماره سطح حساسیت ها را در تراز بالایی نگاه داریم، لذا شایسته است بدون واهمه از ادامه این زشت گویی و نمایش ها، تا حد توان در همه مکانها و ترازها و هر فرصت، خواستگاه نژادی و فرومایه پان قومها را به نمایش بگذاریم. کسی از ایرانیان در گوشه و کنار سرزمین ایران از دشنام به فردوسی و تمامی مفاخر ایران، تبسم بر لب نمی آورد بلکه به روشنی می توان انزجار تمامی مردم را از شنیدن این زشت گویی ها ی بی بنیاد که هدفی به جز شستشوی اذهان نداشته و بیشتر جوانان کم مایه و بدون آگاهی را.هدف گرفته است انتظار داشت.یکی از بزرگترین دروغ های زشت آلودجریان پانترکیسم تبلیغ این مساله بی بنیاد است که شاهنامه و فردوسی نسبت به آذربایجان و آذربایجانی توهین نموده است...با نگرشی حتی کوتاه به شاهنامه می توان دید که شاید ارجمند ترین پاره جغرافیایی ایران در نظرگاه و اندیشه و کلام فردوسی دیار آذربایجان است و تمامی تصمیم گیری های بنیادین ایرانزمین بر اساس حماسه شاهنامه، در اذربایجان گرفته می شود و به گاه دشواری ،بزرگان رو به اذربایجان می برند تا از پروردگار مدد جویند..و بارها واژه آذرابادگان و آزادگان تواما به کار رفته اند...ایدیولوگ های پانتورکی که هماره از شاهنامه خوانی ایرانیان به ویژه در زمان شاهنشاهی صفویان کینه دارند سعی دارند تا هویت دروغین اوغوزی را به آذربایجانی ها نسبت دهند تا شاید از این مغالطه نمدی برای کلاه بی ارج خود بدوزند..این پیکره یکی از زیباترین نماد های حکیم بزرگ توس فردوسی است...پیر من فردوسی والاتبار...ای زتو بنیاد ایران پایدار......ای زتو جاوید نام راستان...ای ز تو نو روزگار باستان......بی تو ایرانی سخن دانی نداشت....انچه می دانیم و می دانی نداشت...شعر تو در جان ایران جان دمید..اندر ایران جان جاویدان دمید......چون که تو شهنامه را پرداختی....کاخ ایران شهر را نو ساختی..........نام فردوسی چنان خورشید باد...صد هزاره یاد او جاوید باد....تا که خورشید است و ماه و عشق و کین...زنده جاوید باد ایران زمین....سخن از فردوسی و شاهکار جهانی اش شاهنامه است و کیست که منکر شود هیچ اثر ادبی ایرانی نه چونان شاهنامه گیتی گستر شده و نه به دیگر سرزمین ها ره پوییده است....از اروپای خاوری تا خاور دور و از جنوب خلیج فارس تا کرانه های بالتیک و دریای سیاه و از تونس و الجزایر تا مصر و سودان و زنگبار صد ها سال شاهنامه فردوسی ارج دیده و بر صدر نشسته و به ده ها زبان ترجمه گشته است...عظمت این شاهکار ایرانی زمانی روشن می شود که ان را با حماسه های دیگر ملل چون ایلیاد و اودیسه و افسانه ها و اسطوره های چینی و هندی مقایسه کنیم و ارزش های بر جسته انسانی ان را بر اساس مقیاس های زمانی و مکانی اش بسنجیم....بی دلیل نبود که این شاهکار ادبی از زمان سرایش زینت بخش سرا ها و دربار ها شد و علاوه بر این به عمق و جان و روان ایرانیان و دیگر ملل فرا گستر شد...هیچ اثری چون شاهنامه نتوانسته تا این میزان مردمی و فراگیر شود...بی دلیل نبود که دربارهای خوارزمشاهی و عثمانی و تیموری و صفوی و افشاری و عثمانی و هندی و مملوکی و اق قویونلو و قره قویو نلو و شروانشاهان و بسیاری دیگر ارج و قرب ان را شناختند و به پردازش شاهنامه هایی پرداختند که بخشی از انها زینت بخش موزه های استانبول و مسکو و لندن و فلورانس و دهلی و قاهره و دیگر شهر هاست...و ارجمند ترین آنها شاهنامه طهماسبی است که به دستور شاه اسماعیل یکم صفوی بنیاد گر شاهنشاهی ایرانی صفویه تذهیب و ساخته و پرداخته شد ...بی دلیل نبود که غالب فرمانرو.ایان ایرانی و انیرانی پس از هر فتحی به شاعران فرمان دادند تا بر اساس قالب شاهنامه ای به سرایش فتح نامه هایی بپردازند که زینت بخش دربار های قجری و صفوی و افشاری و زندی و عثمانی و تیموریان هندی باشد...پیرامون ارجمندی فردوسی و سترگی شاهنامه هزاران کتاب و جستار فاخر نگاشته شده است...بیش از هزار سال است که شاهنامه فردوسی در میان جهانیان و ایرانیان دست به دست می گردد و وقت خوانندگان خویش را سرشار از خوشی و ذهن آنان را پر از فواید معنوی و ارزش های انسانی می سازد...اما من بر این باورم که رمز دوام و ماندگاری شاهنامه شعری است که با تار و پود زندگی در آمیخته است...هنر فردوسی چنان است که این داستانها را در خدمت ارزشهای والای بشری و ایرانی قرار می دهد و شعرش سرودی است که در هر گوشی اگر قابل باشد دلپذیر می نماید.آری..فردوسی روی دیگر سکه ناب ایران دوستی با گرایشات انسانی است...و امیخته با هویت ایرانی...بی دلیل نیست که رد و پای دید گاه های او را می توان در شعر های بزرگانی چون نظامی گنجوی و خاقانی شروانی و صد ها ادیب ایرانی بزرگ یافت...دیگر بار یاد آور می شویم که شاهنامه را با ایلیاد و اودیسه هومر مقایسه کنید تا سترگی و ارجمندی و جهانی بودن آن را دریابید و به ایرانی بودن خویش _آگاهانه _ ببالید...بزرگمردی که ده اهریمن آز-نیاز-خشم-رشک-ننگ-کین-نمامی-و دو رویی-ناپاک دینی و ناسپاسی -خست و گناه را در کمین ارزش های ایرانی می داند و ده پهلوان زور مند مبارز را در برابر آنها قرار می دهد تا به پاسداشت ارزش های ایرانی بپر دازند که عبار تند از....یزدان پرستی-نیکی و نیک شناسی-خوش خویی-خرد مندی-امیدواری-شادی-قناعت-و خوار داشتن درم و مال و پر هیز و آزرم و شرم...ده اهریمنند این به نیروی شیر....که آرند جان و خرد را به زیر.........بدو گفت کسری که ده دیو چیست...کز ایشان خرد را بباید گریست......چنین داد پاسخ که آز و نیاز...دو دیوند با زور و گردن فراز...دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین....چو نمام و دو روی و ناپاک دین........دوم آنکه از کس ندارد سپاس....به نیکی و هم نیست یزدان شناس..........دگر دیو نمام کو جز دروغ.....نداند نراند سخن با فروغ......بماند سخن چین و دو روی دیو....بریده دل از ترس گیهان خدیو....میان دو تن جنگ و کین افکند....بکوشد که پیوستگی بشکند..........دگر دیو بی دانش ناسپاس....نباشد خرد مند و نیکی شناس.......به نزدیک او شرم و رای اندک است....به چشمش بد و نیک هر دو یکی است.بر آن شدم تا پیرامون ارجمندی آذربایجان جستاری در گروه قرار دهم و با بررسی نوشتار های موجود اینک نگاشته تحلیلی و مستند_ محمد بهمنی قاجار_ روزنامه نگار با دانش آذربایجانی و از نوادگان عباس میرزا را به شما دوستان و یاران ایراندوست ارایه می کنم..
بر اساس روایات ملی و دینی آذربایجان سنگر ایرانیت است...

و آنگاه کیخسرو پس از بنای آذرگشسب در آذربایجان از آنجا به پارس برمی‌گردد و شاه کاووس بر او آفرین می‌گوید و او را صاحب برز و بالا‌ی خسروی و فره ایزدی می‌داند و در زمان حیات خود، تاج و تخت ایران را به او می‌سپارد و بدین‌سان فردوسی پدیدارشدن فروغ ایزدی و فره ایزدی را بر کیخسرو که شخصیت او هنوز نیز در نزد ایرانیان مقدس است، یادآوری می‌کند.

و ز آنجا سوی پارس بنهاد روی

جوانبخت و بیدار دیهیم جوی

بدو شاه کاووس خواند آفرین

بدان خوب دیدار و آن فرودین

بدان برزو آن فره ایزدی

بر آن زیب و اورنگ و آن بخردی

بیاورد و بنشاند برجای خویش

ز گنجور تاج کیان خواستیش

و این امر که هم در روایات دینی و هم در روایات ملی آمده، نشان دهنده قدر و منزلت آذربایجان و تقدس باستانی و تاریخی آن در بین همه ایرانیان است. فردوسی در اشعار خود پیروزی کیخسرو بر دیوان و بت‌پرستان را با یاری یزدان در آذربایجان و تابیدن فره ایزدی بر او بیان می‌کند.

حکیم شهاب‌الدین سهروردی نیز که خود را <وارث معنوی حکمای قدیم ایران> معرفی کرده و بانی حکمت اشراق می‌باشد، در مورد کیخسرو می‌فرماید: <کیخسرو به‌مشاهده <خوره> نائل شد و بنابراین در عین حال هم حکیم کامل و هم پادشاه عارف بوده است.> علا‌وه بر شاهنامه که ذکر آن رفت در روایات دینی نیز نخستین کار بزرگ کیخسرو را همین خراب‌کردن بتخانه در کنار (دریاچه چیچست( ) ارومیه) می‌دانند، در بندهشن توصیف نور و فروغی را که فردوسی در شاهنامه آورده است:

ز بیرون چو نیم از تک تازی اسب

برآورد و بنهاد، آذرگشسب

<آذرگشسب در حالی که بر یال اسب کیخسرو قرار گرفته بود، تیرگی‌هایی را که یقینا به‌دست ساحران ایجاد شده بود، از میان برد و نوری چنان درخشنده ایجاد می‌کرد که بتخانه را کاملا‌ روشن می‌نمود و هنگامی که کیخسرو بتخانه را ویران کرد، آذرگشسب روی کوه اسنوند واقع در نزدیکی بتخانه قرار گرفت و علا‌وه بر موضوع برپایی آتش در آذرگشسب در شیز آذربایجان در شاهنامه و روایات مذهبی و ملی که موجب ارتقای منزلت مذهبی ایالت آذربایجان در عهد باستان می‌باشد، نکته مهم دیگری که در شاهنامه آمده و در مورد ارتباط باستانی و تاریخی آذربایجان با دیگر نقاط کشور ایران است، ترکیب لشگر ایران در جنگ کیخسرو با افراسیاب است که ضمن آنکه اشاره به نقاطی می‌کند که نیرو برای جنگ با افراسیاب از آنها بسیج شده، به آذربایجان و دلا‌ورانی نیز که از این منطقه جهت جنگ با افراسیاب آمده است، اشاره می‌کند.

هر آنکس که از زابلستان بدند

وگر مهتر و خویش‌دستان بدند

یکی آنکه بر خوزیان شاه بود

گه رزم با تخت همراه بود

بیک دست مر، طوس را کرد جای

منوشان و خوران فرخنده رای

که بر کشور پارس بودند شاه

منوشان و خوران زرین کلا‌ه

دگر شاه کرمان که هنگام جنگ

نکردی بدل یاد، رای درنگ

بزرگان که از بردع و اردبیل

به پیش جهاندار بودند خیل

دگر لشگری کز خراسان بدند

جهانجوی و مردم‌شناسان بدند

ز گردان و جنگ‌آوران ۱۰ هزار

گزین کرد شاه از در کارزار

ناگفته نماند که در همه متون تاریخی و اساطیری و روایات دینی و ملی (از جمله شاهنامه) در کنار دیگر مناطق ایران از خطه آذربایجان نام برده شده، ولی اهمیت کارهای کیخسرو در آذربایجان این منطقه را دارای ارزش سمبولیک برای همه ایرانیان نموده است. حکیم ابوالقاسم فردوسی نیز به‌طرز بسیار حماسی و زیبایی آن را بیان نموده است. از دیگر مواردی که فردوسی در آن از کیخسرو یاد می‌کند، عزیمت کیخسرو پس از جلوس بر اریکه شاهنشاهی به نقاط مهم ایران است که در آن از آذربایجان نیز سخن می‌راند و می‌فرماید:

بخواهم که ببینم سراسر زمین

همه مرز ایران با آفرین

همه بوم ایران سراسر بگشت

به آباد و ویرانی اندر گذشت

هر آن بوم و بر، کان نه آباد بود

تبه بود و ویران از بیداد بود

به هر شهر بنشست و بنهاد تخت

چنان چون بود مردم نیکبخت

چنین تا در آذرآبادگان

بشد با بزرگان و آزادگان

همی خورد باده همی تاخت اسب

بیامد سوی خان آذرگشسب

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

به آتشکده بر نیایش گرفت

همچنین موضوع مهم دیگری که در آذربایجان در تاریخ اساطیری ایران اتفاق افتاده، کشته‌شدن افراسیاب تورانی و برادرش گرسیوز به دست کیخسرو و به کین‌خواهی قتل مظلومانه پدرش سیاوش می‌باشد که آذربایجان را به‌عنوان محلی ارزشمند به‌منظور کین‌خواهی ایرانیان از دشمنان دینرین خود جلوه‌گر می‌کند. در مورد سرانجام افراسیاب و کشته‌شدن او به نقل از روایت ملی آمده: <بر اثر این جنگ تورانیان شکست یافتند و افراسیاب از ترکستان بگریخت و در پایان گریز به آذربایجان رسید و خود را نزدیک دریاچه چیچئست پنهان کرد.> و در آنجا به دست مرد مقدسی به نام <هوم> اسیر شد.

لیکن از او به جادویی بگریخت و در دریاچه پنهان شد. در این هنگام، گودرز، گرسیوز را که پیش از این اسیر شده بود، نزدیک دریاچه آورد و افراسیاب به فریادهای برادر از آب بیرون آمد و به کمند گودرز افتاد، در این وقت کاووس و کیخسرو فرا رسیدند و کیخسرو افراسیاب را به دست خود به قتل آورد و گرسیوز نیز کشته شد.> در روایتی که مأخذ اساسی آن تاریخ طبری است، از داستان هوم اثری نیست و او به‌سادگی چنین می‌گوید: <افراسیاب در دریاچه پنهان شد (دریاچه چیچست، ارومیه، در آذربایجان) و کیخسرو او را از آنجا به چنگ آورد و بکشت، در حالی که افراسیاب مطلبی برای تبرای خود از قتل سیاوش نداشت.> حتی در تاریخ طبری از موضوع قتل گرسیوز سخن نرفته و به جای آن چنین گفته است: <که افراسیاب برادری داشت، به نام گرسیوز (کی سواسف( )کراشواسف) که بعد از کشته‌شدن برادر به کشور ترکان بازگشت و پادشاهی ترکستان را به دست گرفت و بعد از او پسرش <خزراسف< >ارژاسپ> به جای او نشست.

در شاهنامه فردوسی نیز گرفتارشدن افراسیاب به دست هوم از نژاد فریدون آمده، فردوسی در شاهنامه نقل می‌کند که افراسیاب که از جان خود بیمناک بود، از ترکستان به بردعه می‌آید و به غاری پناه می‌برد و در آنجا مردی زاهد از نژاد فریدون زندگی می‌کرد که یک روز که با خدای خویش در کوهسار راز و نیاز می‌کرد، صدای ناله افراسیاب را شنیده و او را دستگیر می‌کند و افراسیاب به جادو از او می‌گریزد و هوم داستان دستگیری افراسیاب و فرار و رفتن در آب دریا را برای گودرز بازگو می‌کند:

برین جایگه بر ز چنگ به جست

دل و جانم از جستن او بخست

در این آب <خنجست> پنهان شدست

بگفتم بتو راز چونان که هست

چو گودرز بشنید این داستان

بیاد آمدش گفته باستان

پراندیشه شد سوی آتشکده

چنان چون بود مردم دل شده

نخستین بر آتش نیاش گرفت

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

بپر دخت و بگشاد راز از نهفت

همه دیده با شهر یاران بگفت

هم‌آنکه نشستند شاهان بر اسب

برفتند ز ایوان آذرگشسب




محمد بهمنی قاجار

/ 0 نظر / 8 بازدید